تبليغاتX
بهار نارنج

بهار نارنج

"اینجا سرزمین غریبیست عطر بهار نارنج در کوچه ها غوغا می کند"

دعا...

 خدایا!

مرا قلبی ببخش

که برای دیگران بتپد

با اشک دیگران

اشک بریزد

از شادی دیگران

شاد شود

و رنج دیگران را رنج خود بداند.

قلبی که مرا با تمامی آفرینش پیوند زند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط بهار نارنج  | 

قطرات تنهایی من....

 

مردی از آتش. زنی از خاک

آتشی که مي سوزاند خاکی که می روياند

اما چه شد که این بار تو می سوزانی؟

ما از بدو تولد تا ختم آخرین جرعه نفس هایمان به دنبال

رسیدن به انتهای پنجره ایم و عشق روزنه ایست

برای رسیدن به انتهای پنجره دوست داشتن ....!

حالا دیگر باران هم که نبارد صدای چکاچک چکه های آب را می شنوی

خیس می شوی از بارانی که نباریده است

دستت را روی گونه ات بکش قطره های باران هم گاهی

شبیه اشک می شوند انگارچکه های عشق از چشم ابر باریده باشند .

گریه می شوند شکل باران و

تو خیس می شوی زیر بارش قطره های بارانی که مزه شوری اشک دارند

گاهی همه چیز به سادگی پیچیده می شود.آن تکه ابر کوچک را

که به یاد داری؟ همان که آمده بود که دمی بماند ؟ و ببارد !؟ می آید

می ماند ٬ باران می بارد

و دیگر فرقی نمی کند که هوای پیرامون تو چگونه باشد ؟

تکه ابر کوچک می ماند و می بارد. و تو خیس می مانی

همیشه خیس خیس از بارانی که بی امان می بارد

آن اتفاق ساده افتاده است به همین سادگی باران باریده است و تو

خیس شده ای .آری آن اشک من بود که از فراغ و نبودنت

بر آسمانت مسکن داشت و چشمانم بارید و بارید و گونه هایت خیس شد

حواست کجاست؟

حالا اگر هر شب هم رعد و

برقی آسمان را بشکافد تا پاره پاره شود و

اگر خیزابهای سهمگین بتازند بر هر چه ساحل و کرانه

است و اگر کوه های یخ و سنگی به چرخش در آیند و

اگر تمام تابستان برف ببارد و تمام زمستان

آفتاب بتابد و اگر سپیده دم و غروب خونین شوند

در زمینه ای خاکستر و اگر تمامی رودها در

سربالایی ها جریان یابد و اگر رنگین کمانها قوسی داشته باشند

تا انتهای افق و اگر آبشارها و تالابها به همدیگر برسند

و اگر تمامی انسانها برای پرنده ها نوا سر دهند

باز هم فرق زیادی نمی کند .

آری تو خیس گشته ای و گونه هایت خیس است

از


قطرات تنهایی من

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط بهار نارنج  | 

خدایم! روحم رادر آغوش گیر....

 

خدایا دلم تنگه نمی خوام تو وبلاگم درد دل کنم

اما خیلی دلم تنگه

چشمام هم بارونیه

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه برگ و باد خزونه

خدایا  دلم تنگه تنهام نذار

جز تو همرازی ندارم خدای خوبم

نمی دونم این چه بغضیه شاید به خاطر آهنگیه که الان دارم گوش می دم

شاید این آهنگ منو به یه خاطره دور برده

آخه دله من دله دیوونه من تا کی می خوای خیره بمونی ......

پناه روحم! خدایم!

روحم از آن توست با یاد تو به آرامش می رسم.

دوستان منو ببخشید نمی دونم چرا اینا رو نوشتم ...... اما دلم بغض داره...... جز اینجا جایی رو پیدا

نکردم . اینجا باغ دلتنگی ها و شادیهامه .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط بهار نارنج  | 

فرا سوی عشق

 

خدایا!

متبرکم کن

تا بیاموزم هر چه را

آن گونه که می بینی ببینم

و به همه چنان که تو

عشق بورزم.

آنگاه

بی تردید

دنیا لبریز از تو می شود

و به هر سو که رو کنم

تو آنجا هستی.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط بهار نارنج  | 

نقطه چین قلب من ...

 

 

  

خدایا!

 عشق مرا بیشتر و بیشتر کن

تا با چشمانی آرام نمایشهای زندگی را تماشا کنم

و قلبم را استوار نگاه دارم

و روحم را خرسند.

خدایا!

 در این دنیای غم زده

مرا مجرای عشق خود گردان.

 

 می دونم که نوشته قبلی رو خوندی یه هفته گذشت

بازم تولدت مبارک..... 

"در پناه مهر آفرین خدای بزرگ  سلامت و پایدار و عاشق باشی"

آرزومند آرزوهات ماری

هنوزم......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 3:47 قبل از ظهر  توسط بهار نارنج  | 

صدایی در شب

با یاد فروغ ، فروغی که فریادش ساده و بی پیرایه بود:

 

نیمه شب در دل دهلیز خموش

ضربه پایی افکند طنین

دل من چون دل گلهای بهار

پر شد از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست که باز آمده است

 

جستم از جا و در آیینه گنج

بر خود افکندم با شوق نگاه

آه ، لرزید لبانم از عشق

 

تار شد چهره آیینه ز آه

شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم درهم و لبهایم خشک

شانه ام عریان در جامه خواب

 

لیک در ظلمت دهلیز خموش

رهگذر هر دم می کرد شتاب

نفسم ناگه در سینه گرفت

گویی از پنجره ها روح نسیم

 

دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی آشفته من

عطر سوزان اقاقی ها را

تند و بی تاب دویدم سوی در

 

ضربه پاها ، در سینه من

چون طنین نی ، در سینه دشت

لیک در ظلمت دهلیز خموش

ضربه پاها ، لغزید و گذشت

باد آواز حزینی سر کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط بهار نارنج  | 

لیلی

 
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
.....

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
...

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر.
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط بهار نارنج  | 

یلدای بهار نارنج

 

زمستان

به کنار من بیا ای جاودان همدم زندگانی ام،

به کنار من بیا و مگذار سرمای زمستان

در میان ما جدای افکند.

به کنار من در بر آتش بنشین ، که یگانه میوه زمستان آتش است و بس.

 

با من از شکوه قلب خود سخن گوی،

که شکوه قلب تو بس عظیم تر

از طوفان پشت پنجره هاست.

در را ببند و پنجره ها را بربند

که سیمای خشمناک آسمان

روان مرا در غم فرو می برد و چهره پر برف دشت ها

روح مرا به گریه وا می دارد.

 

چراغ را از روغن پر کن تا همچنان نور بخشد،

و آن را در کنار خود نه ،  تا بخوانم از اشک هایت،

آنچه زندگی در کنار من بر چهره تو نگاشته است.

 

بیا تا شرب پاییزی بنوشیم و بخوانیم

ترانه یادگار بذر افشانی سبکبار بهار را،

پاسداری تابستان را و پاداش پاییز

به هنگام خرمن را.

 

به کنار من بیا ای محبوب روح،

که آتش زیر خاکستر رو به سردی و خاموشی است.

مرا در آغوش گیر که از تنهایی در هراسم،

بیا تا به یکدیگر بنگریم

پیش از آنکه خواب بر چشمان ما چیره شود.

 

با دستانت مرا دریاب و در آغوشم گیر،

و بگذار تا خواب روح های مان را هم آغوش سازد.

گرمایم بخش ای محبوب من ، که زمستان

هیچ برایم نگذاشته جز گرمای وجود تو.

 

جاودانه من ، در کنارم بمان.

اقیانوس خواب چه ژرف و بی کران خواهد بود،

و سپیده خورشید چه کوتاه در پس ما!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط بهار نارنج  | 

بارون

 داره بارون می زنه

چیک چیک و نم نم و آروم توی ناودون می زنه

 

 

 باید رفت باید بارون شد باید بارید 

باید برف شد باید به خدایی شدن رسید 

باید دوری را باور کرد باید زندگی را نفس کشید

باید  بهارنارنجها را بویید  باید به نظاره مترسکها نشست

 ماندن را گریزیست و رفتن را گزیری نیست

میگن پشت سر مسافرا گریه نکنین یمن نداره

پشت سر مسافرا آب بریزین و دعاتون رو بدرقه راهشون کنین

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط بهار نارنج  | 

رهایی

رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت, نمايان مي شوند.
رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر .
رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي.
رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري.
رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي.
رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد.
رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني.
رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند.
رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي.
رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني.
رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي.
رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي
رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد
رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني.
رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد.
رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي.
رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست.
رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست.
رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست
رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي
رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست.
رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست.
رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست.
رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي!
رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني.
رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت.
رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده.
رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني.
رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود.
رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط بهار نارنج  |